تیرگی هست و چراغی مرده
میكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریك است
خنده ایی كو كه به دل انگیزم
قطره ای كو كه به دریا ریزم
صخره ای كوه كه بدان آویزم
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غمی هست به دل
غم من نیز غمی غمناك است

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت توسط ٍٍٍٍِSiLent |